|
|
|
|
|
251- يارو يه سياهپوست را ديد و بهش گفت: آقا ببخشين، شما شب هستين؟ سياهپوسته هم يك چك آبدار زد توي گوشش. يارو با خودش گفت: عجب شب بدي بودها! 252- يارو يه سياهپوست را ديد و بهش گفت: آقا ببخشين شما شب هستين؟ سياهپوسته گفت: نه! يارو با خودش گفت: آهان پس برقش رفته! 253- به تركه گفتند: سلام. گفت:هان؟ گفتند: نگو هان ، بگو عليك سلام گفت: آهان. 254- به تركه گفتند: سلام. گفت: هان؟ گفتند: نگو هان بگو هين كه هم خرت راه بيفته، هم جواب مارو داده باشي! 255- تركه رفت توي يك طويله كه پر بود از خر و الاغ. با خودش گفت: عجب آينه كاري قشنگيه ها! 256- تركه رفت ويدئو كلوپ و گفت كه يك فيلم خوب خانوادگي به او بدهند. صاحب مغازه براي اينكه او را اذيت كند، يك فيلم سكسي خيلي ناجور به او داد. تركه رفت خونه و جلوي زن و بچه هاش ويدئو را روشن كرد. تا چشمش به زنهاي لخت افتاد ويدئو را خاموش كرد، سپس با انگشت دو سه تا تقه زد روي ويدئو و گفت: آبجي ياالله خانوما ياالله چادراتونو سر كنين و دوباره ويدئو را روشن كرد. 257- آبادانيه ميرسه به رفيقش، ميگه: كاكا شنيدي آبادان 12 ريشتر زلزله اومده؟! رفيقش ميگه: اي بابا، يعني آبادان با خاك يكسان شده؟ آبادانيه ميگه: په! چي ميگي كاكا! مگه بچهها گذاشتن!؟ 258- يك كنفرانس بينالمللي بوده در مورد فوايد كلاهك آلت تناسلي. اول آمريكاييه مياد، از نظر فيزيولوژي يك سري فاييده مطرح ميكنه. بعد فرانسويه مياد، ميگه به فلان و بيسار دليل اين كلاهك براي توليد مثل ضروريه. آخر تركه مياد، ميگه: اينا همش كسشعره! اينو گذاشتن كه موقع جلق زدن دستت در نره بخوره تو چشت! 259- يك بابايي ميره پيش ملاي شهر، ازش ميپرسه: حاجآقا، اگه كسي از اذان صبح تا اذان ظهر بادي ازش خارج نشه، وضوش باطل نميشه؟ جناب ملا ميپرسه: شما مطمئن هستي؟ يارو ميگه: بعله حاجآقا. حاجآقا هم ميگه: بعله وضوش صحيحه، ميتونه نماز ظهر رو بخونه. دوباره يارو گير ميده كه: حالا اگه تا نماز بعد هم بادي خارج نشه، چطور؟ حاجآقا كف ميكنه، ميگه: شما كاملاٌ مطمئني؟ يار ميگه: مطمئنم حاج آقا. ايشون هم ميگه: بعله، ميتونه نماز بعدي رو هم بخونه. خلاصه يارو همينجور ميره جلو تا ميرسه به نماز عشاء. يهو حاج آقا داد ميزنه: شيرحسن اون درو ببند، كوني كه از صبح تا شب بادي ازش خارج نشه گاييدن داره! 260- از تركه ميپرسن: ميدوني فاميلي خدا چيه؟ ميگه: نميدونم، ولي به گمانم وكيلي باشه! (اگه جناب دوزاري مبارك نيافتاد، يك بار اسم و فاميل رو پشت هم بگيد، شايد يك فرجي شد!) 261- لره با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم! 262- عربه ميره داروخونه، ميگه: ولك يك بسته كاپوت بده. طرف ميگه: چه سايزي؟ عربه ميگه: من سايز مايز حاليم نيست، يك بسته كاپوت ميخوام! خلاصه بعد از يك ربع كلنجار، آخر قرار ميشه آقاي دكتر يك دست به معاملة طرف بزنه و سازش رو در بياره، فقط به شرط اينكه روشو اونور كنه تا عربه خجالت نكشه!! خلاصه جناب دكتر معاملة آقا رو ميگيره دستش، داد ميزنه: پسر يك بسته كاندوم سايز 2 بيار.. نه نه واستا.. يك بسته كاندوم سايز 3 بيار... نه نه..سايز 4.... پسر يك دستمال بيار! 263- براي «علي آقا» يك مرسدس بنز آخرين سيستم ميارن، خلاصه با رانندش ميرن كه يك دوري بزنن، بعد يك مدت علي آقا هوس ميكنه خودش يكم بگازه، به رانندش ميگه تو بشين بغل خودم ميرونم. خلاصه ميشينه پشت فرمون و تيك آف و دنده 2 و 3 و 4 و 5 ... سه چهار تا چراغ رو هم رد ميكنه، يهو يك افسر (صد البته ترك!) ميندازه دنبالش، ميگه: بنز مشكي نمره سياسي بزن كنار!! خلاصه علي آقا ميزنه كنار، تركه مياد جلو، ميگه:كارت ماشين و گواهي نامه. خلاصه اينهان رو چك ميكنه، تازه دوزاريش ميافته كيو گرفته! فوري بيسيم ميزنه مركز، ميگه: جناب سرهنگ، يكي ازون گردن كلفتاشو گرفتم!! سرهنگه هم ازون سرهنگاي زمان دايي بوده، ميگه: خيالي نيست، ورش دار بيار. تركه ميگه: جناب سرهنگ، اين آخه خيلي گردن كلفته! سرهنگه شك ميكنه، ميگه: حالا كي هست؟ تركه ميگه: ايلده منم نميدونم، ولي هركي هست رانندش آقاي خامنهايه! 264- قزوينيه ميميره، به علت عظمت معامله، هركار ميكردن نميتونستن تو قبر جاش بدن. دَست آخر کير آقارو ميبرن و ميکنن تو مقعدش و بعد هم خاکش ميکنن. چند وقت بعد زنش مياد پاي قبرش ميگه: مَرد يادته ميگفتم کلفته؟! حالا بكش! 265- سه تا آبادانيه داشتن واسه همديگه خالي ميبستن، اولي ميگه: مو مثل حضرت علي هستُم با يه دست ميتونُم در خِيبر رو بلند کُنُم! دومي ميگه: اين که چيزي نيست كاكا، مو مثل حضرت عباس هستُم با يه شمشير ميزنُم 100 نفر رو ميکُشُم! نفر سومشون همين جور ساكت وايستاده بوده، دريا رو نگاه ميكرده. بهش ميگن: تو چرا هيچي نميگي؟ ميگه: كاكا تا حالا ديدي خدا حرف بزنه؟! 266- تركه ميره ادارة ثبت، ميگه من يك واحد جديد كشف كردم، ميخوام ثيتش كنم. يارو بهش ميگه: شما واحد چيو كشف كردي؟ تركه ميگه: واحد جلق!! مرده كف ميكنه، ميگه خوب حالا واحدش چيه؟ تركه ميگه: مچ بر ثانيه! 267- جاهله ميره آمپول بزنه، تزريقاتيه ازش ميپرسه: چپ بزنم يا راست؟ جاهله ميگه: داداش اين کون ما رو سياسي نکن! همون وسط بزن بريم! 268- تركه ميره خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما شغلتون چيه؟ تركه ميگه: قازي! باباهه حال ميكنه، ميگه: كدوم شعبه؟ تركه ميگه: ايلده ايران قاز! 269- تركه قاچاقي ميره سيرك تماشا كنه، از بخت بد همون اولِ كار خِرِشو ميگيرن كه بليطت كو؟! تركه بدبخت هم كه صد البته بليط نداشته (اگه داشت كه كسخل نبود قاچاقي بره تو!). بعد يك مدت ننه من غريبم بازي، بهش ميگن يا بايد پول بلطيت رو بدي، يا بايد به جاش يك مدت اينجا كار كني. تركه ميگه: سگ خور بابا، كار ميكنم. خلاصه ميبرنش پيش مسئول تربيت حيوانات، مدير سيرك بهش ميگه: خوب نگاه كن اين چيكار ميكنه كه ياد بگيري. تركه نگاه ميكنه، ميبينه جناب مربي يك تمساح هيولارو از قفس درآورد، كيرشو چپوند تو دهن تمساحه، بعدم صحيح و سالم درش آورد! مدير سيرك ميگه: ياد گرفتي؟ تركه ميگه: آره بابا كاري نداره!! مديره كف ميكنه، ميگه: خوب حالا برو جلو نوبت توه. تركه ميگه: فقط اينجا يك مشكل كوچيك هست.. مدير سيرك ميگه: چه مشكلي؟ تركه ميگه: ايلده من فكر نكنم دهنم اينقدر وا شه! 270- يه تركه براي خريد عروسي ميره كفش فروشي، به كفاشه ميگه يه كفش عالي ميخوام. كفاشه ميگه: يه كفش بهت ميدم تو كل ايران لنگه نداره! تركه داد ميكشه: آخه مرد حسابي با يه لنگه كفش كه جلو مهمونا آبروم ميره! 271- يه نفر رفته بود تو يه رودخونه كم عمق و داشت ماهي ميگرفت و ميخووند: من مرد ماهگيرم آب رسيده به زانوم! يه نفر رد ميشد، وقتي شعر طرف رو ميشنوه ميگه: يه كم برو جلوتر تا شعرت قافيه دار شه! 272- به تركه ميگن باباتو بيشتر دوست داري يا مامانتو؟ ميگه مامانتو! 273- به تركه ميگن شما آشغالاتون رو تو چي ميريزيد؟ ميگه لاي نون! ميگن لاي نون؟ ميگه نميدونم لاي نون يا ناي لون! 274- جاهله واستاده بوده سر كوچه، هي اخ و تف مينداخته، باخودش ميگفته: نامرد عجب دست فرموني داشت! يك بابايي ازش ميپرسه: ببخشيد، ميشه بگيد چيكار ميكنيد؟ جاهله (يك تف غليظ ميندازه) ميگه: تو كوچه شيش متري... (يك تف پدر مادردار ديگه) ... پدر سگ عجب دست فرموني داشت! يارو ميگه: بابا يجور بگو ماهم بفهميم. جاهله باز يك تف اساسي ميندازه، ميگه: تو كوچه شيش متري.... (اخخخ تــف!) ...با تريلي هيجده چرخ اومده بود... (خخخخ تـف!) ميخواست دور بزنه.... (خخخ..تــــف) گفتم نميشه.... (تف) ...گفت: اگه شد چي؟ (ااخخخخ تتف) گفتم اگه شد بيا برين تو دهن من! (اخخخخخخ تـــف!) ...نامرد عجب دستفرموني داشت! 275- لره رو ميفرستن جبهه، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ان ريش درو وا ميكنه! لره هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. لره جفت ميكنه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داش اصغر هم يك نگاه به لره ميكنه و از اتاق ميره بيرون. لره بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! لره دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بي... كاش بوات مرده بي... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟! 276- تركه ميره مرغداري، جو ميگيردش... تخم ميكنه! 277- فرمانده به سربازاش ميگه: توي همين خيابوس پاسداري بدين. از ساعت 9 شب به بعد هم هر كس رو كه ديديد با تير بزنيد چون حكومت نظاميه، فهميدين؟ همه ميزنند بالا و فرمانده تا مياد بره سوار ماشينش بشه صداي تير ميشنوه. بر ميگرده و ميبينه يكي از سربازهاي ترك يك بنده خدايي رو كشته. ميگه: احمق بيشعور... مگه من نگفتم بعد از ساعت 9 تير اندازي كنين؟ الان كه ساعت 6 است. سربازه ميگه: ايلده قربان يه آدرسي رو پرسيد كه تا ساعت 11 شب هم پيداش نميكرد! 278- به يه تركه ميگن: خر عاقلتر است يا گاو؟ ميگه: خوب معلومه ديگه گاو! ميگن چرا؟ ميگه: ايلده وقتي گاو ميخواد از اينطرف جاده بره اونطرف اول يه نگاه به اينطرف ميكنه بعد يه نگاه به اونطرف ميكنه بعد از جاده رد ميشه. ولي خر... عين گاو سرشو مياندازه پايين و از جاده رد ميشه! 279- يه روز يه تركه داشته به ديوار مرقد امام ميشاشيده يهو بسيجي ها ميريزن سرش و يه كتك حسابي بهش مي زنن. تركه داد و بيداد مي كنه و ميگه: بابا من شاش بند شده بودم اومدم اينجا آقا شفام داده ديگه! 280- يك سوسكه مست ميكنه، شب ميره بغل دمپايي ميخوابه! 281- تركه ميره صدا و سيما تست دوبلوري بده، خلاصه ميشينه اون پشت و مسئول اونجا ميگه شروع كن. تركه ميگه: پدر هانا: هانا بيا شامتو بخور . مادر هانا: هانا بيا شامتو بخور. برادر هانا: هانا بيا شامتو بخور! جناب مسوول شاكي ميشه، ميگه: برو بيرون آقا وقت مارو نگير! تركه ميگه: آخه چرا!؟ يارو ميگه: مرتيكه ابله، هانا اصلاٌ پدر مادر نداره! تركه ميگه: آقا تورو جون بچههات يك فرصت ديگه به من بده. خلاصه اونقدر خايه مالي ميكنه تا طرف راضي ميشه. باز تركه ميره پشت دستگاه، ميگه: 282- خانواده دكتر ارنست... دكتر ارنست: هانا بيا شامتو بخور! 283- آبادانيه رو برق ميگيره، ميگه: ولك ولم كن تا ولت كنم! 284- از رشتيه ميپرسن: از زنت ميترسي؟ ميگه: من؟! ...مـــن؟! ...مـــــن؟!... عين سگ! 285- تركه ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن كنه، (طبعاً) هرچي ميزده كبريت مادرمرده روشن نميشده. رفيقش بهش ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! تركه ميگه: نه بابا، ايلده همين پنج دقيقه پيش روشن شد! 286- كچله ميرسه سلموني، تا از در ميره تو همه ميزنن زير خنده... كچله هم ميگه: چيه؟ اومدم آب بخورم! 287- تركه داشته با بچش گرگم به هوا بازي ميكرده، يهو جو ميگيردش بچشو ميخوره! 288- از تركه ميپرسن: ميگذاري پسرت بره دانشگاه؟ تركه ميگه: آره، به شرطي كه به درسش لطمه نزنه! 289- آبادانيه نشسته بوده وسط صحرا، داشته فكر ميكرده. بعد يك مدت يك آبادانيه ديگه مياد، بهش ميگه: ولك برو يكم اونورتر، جا باز شه ماهم بشينم! 290- تركه ادعاي پيغمبري ميكرده، ملت بهش ميگن: بابا پيغمبري همين ريختي الكي كه نيست... پيغمبرا معجزه دارن، كتاب دارن.. تو اصلاٌ كتابت كو؟ تركه يكم فكر ميكنه، ميگه: ايلده كتابا هنوز چاپ نشده، فعلاٌ جزوه ميگم بنويسيد! 291- تركه قدش كوتاه بوده، كلش بو جوراب ميداده! 292- تركه ميره انگليس. صبح پاشد با زنش رفت بيرون توي خيابون. يه مرده از كنارشون رد شد و گفت: «گود مورنينگ سر». تركه جواد داد: «سر مورنينگ گود»! زن تركه پرسيد اوا آقا جعفر چي شد؟ تركه گفت هيچي! اين يارو انگليسيه گفت: «سلام عليكم» و منم بهش گفتم: «عليكم سلام»! 293- به تركه ميگن: سخن زرتشتو بگو. ميگه: گفتار نيك، پندار پيك، بيبي خشت 294- يك روز يك گوز دست يك چس را گرفته بود و ميبرد. يكي پرسيد: كجا ميبريش؟ گوزه گفت: گفتار درماني! 295- به يه ترکه ميگن: اگه يک کاميون پول بهت بدن چيکارش مي کني؟ ترکه مي گه: 2500 تومان ميگيرم خاليش مي کنم. 296- يک روز يه عربه افتاده بود روي يک نفر و دبزن! و مرتب داد ميزد: مردم کمک، کمک کنيد مردم....! به او گفتند: مرد حسابي تو که خوب داري طرف رو مشت و مال ميدي. ديگه براي چي کمک ميخواي؟ گفت: پدرسوخته بهم گفته اگه بلند شدم مي کشمت! 297- يه روز يه ترکه ميره يه خونه دزدي، چون چيزي براي دزديدن پيدا نميکنه، مشقاي بچه رو خط ميزنه. 298- يه روز يه گاوه ميره کلاس انگليسي بعد که مياد بيرون ميگه: و و و و و ي ي ي ي ي ي 299- يک روز يه سوسک از سوراخ دستشويي مياد بيرون. از اون ميپرسند: چرا اومدي بيرون؟ ميگه: به اميد يه هواي تازه تر... گفتيم از رفتن و خونديم از سفر...! 300- ترکه ميره بقالي ميگه: آقا نوشابه خانواده داريد؟ بقاله ميگه بله قربان... سياه يا زرد؟ ترکه ميگه: اونش ديگه به تو ربطي نداره! 301- يك روز يك تركه دماغشو محكم ميكشه بالا چشش سبز ميشه! 302- تركه ميره بقالي، ميگه: آقا نوشابه خانواده دارين؟ يارو ميگه: بعله. ميگه: به مجرد هم ميدين؟! 303- از لره ميپرسن از چه تريپ لبي خوشت مياد؟ ميگه: از لبِ جو! 304- تو خيابون تصادف ميشه، يك وانت نيسان گردن كلفت ميزنه به يك موتور، دو نفر ترك موتور بودن يكيشون سرش ميخوره به جدول و جابهجا تموم ميكنه، دومي فقط پاش ميشكنه. خلاصه ملت جمع ميشن دورشون، اون بدبختي كه پاش شكسته بوده هي داد و هوار ميكرده، تركه ميره جلو بهش ميگه: خجالت بكش خيابون رو گذاشتي رو سرت! تو كه الحمدالله چيزيت نشده، ببين اون رفيقت بنده خدا تموم كرده اما اينقدر سر و صدا نميكنه! 305- تركه ميره تو يخچال درو رو خودش ميبنده! بهش ميگن چيكار ميكني مرد مؤمن؟ ميگه: ايلده ميخوام ببينم اين چراغش واقعاٌ خاموش ميشه يا نه؟! 306- عربه پشت اتاق مخصوصِ نوزادان واستاده بوده و داشته بچهها رو تماشا ميكرده، يک بابايي ازش ميپرسه: ببخشيد، بچه شما كدومه؟ ميگه: اون دوتا رديف بالايي! 307- يك بابايي حواسپرتي داشته، ميره كلاس «مِديتيشن» (شرمنده اسمش تخميه، ديگه همينه كه هست!). يك روز رفيقش ازش ميپرسه: رضا ديروز عصركجا بودي؟ كلاس داشتم. ااِاِِ.. ايول بابا... كلاس چي؟ ... ... اي بابا... يادم رفته اسمشو... چي بود ... يك جور اسم گل بود به گمونم! رز؟ نه. شقايق؟ نه. نرگس؟ آهاا! ايول... نرگس جون، قربونت يك دقيقه از آشپزخونه بيا، بگو اسم اين كلاسي كه من ميرم چيه؟! 308- به عملهه ميگن با آجر جمله بساز، ميگه با آجر كه جمله نميسازن، ديوار ميسازن!! 309- يه روز يه پسره وقتي كه سربازيش تو قزوين تموم ميشه با تاكسي مياد ترمينال تا بااتوبوس برگرده به شهر خودش وقتي از تاكسي پياده ميشه و ميخواد به راننده پول بده كارت پايان خدمتش از جيبش روي زمين مي افته وديگه جرات نميكنه خم شه اونو برداره پس مجبر ميشه دوباره بره سربازي 310- يک روز يه ترکه ميره تو بن بست از گرسنگي ميميره! 311- به يک نفر گفتند وجه تشابه ژيان با پيژامه چيست؟ گفت با هيچکدام تا سر کوچه نميتوان رفت. 312- پدر براي اولين بار ديد كه دخترش به جاي اينكه دو ساعت با تلفن حرف بزنه بعد از يك ربع حرف زدن تلفن رو قطع كرد. پدر پرسيد: كي بود؟ دختر گفت: شماره رو عوضي گرفته بود. 313- منشي از مردي كه تقاضاي ملاقات كرده بود، پرسيد: شما با ايشون دوست هستيد، يا باهاشون حساب و كتاب داريد، يا كار اداري؟ مرد گفت: اولاً بيست ساله دوست هستيم، ثانياً ازش يك ميليون پول طلب دارم، ثالثاً ميخوام باهاش در مورد يه پرونده اداري هم مشورت كنم. منشي گفت اولاً تا دو دقيقه ديگه ميتونيد ايشون رو ببينيد، ثانياً ايشون مرخصي هستن و تا يه هفته ديگه نميآن، ثالثاً ايشون جلسه دارن! 314- يک روز يک نفر با عينک دودي مي رود لب دريا و مي گويد چقدر نوشابه! 315- از كلاغه ميپرسند دودوتا ميشه چندتا؟ ميگه قارتا ! 316- چهارتا آباداني مي خواستند از مرز خارج بشن, تصميم ميگيرند پوست گوسفند بپوشند و قاطي گوسفندها با گله حركت كنند. درست در لحظه اي كه مي خواستند از مرز خارج بشن, نيروهاي انتظامي فرياد مي زنند: آهاي اون چهارتا آباداني بيان بيرون از گله. آنها باتعجب خارج ميشن و ميپرسند شما از كجا فهميدين كه ما آباداني هستيم؟ مامورا ميگن: از اونجايي كه گوسفندها عينك ري بن نميزنند. 317- خانمي بچه به بغل در پارك شهر براي آقايي درد دل ميكرد: ديروز راننده اتوبوس به من گفت كه بچه شما زشتترين و بدتركيبترين موجود عالم است. از ديروز تا حالا ميخواهم بروم به اداره اتوبوسراني و از او شكايت كنم. مرد گفت: حتما اين كار را بكنيد. اتفاقا اداره اتوبوسراني هم همين نزديكيهاست. تا شما برگرديد من مواظب اين ميمون كوچولو هستم. 318- يك بار يك افسر يك راننده ترك را متوقف كرد و گفت: گواهينامه رانندگي و كارت ماشين... تركه گفت: يعني ميخواهي با اينا جمله بسازم؟ 319- پرويز كه پزشك بود بعد از سالها تحصيل در آمريكا به ايران مراجعت كرد و روزي هم رفته بود به ديدن عمه پيرش. همه خانم پرسيد: خوب پرويزجان بگو ببينم اينهمه سال كه خارج بودي چيچي خوندي؟ پرويز گفت: عمهجان من متخصص بيهوشي هستم. همه گفت: به به! چي از اين بهتر! اين تقي پسر خواهرات خيلي بچه بيهوشي است. توروخدا بلكه معالجهاش كني، ثواب داره! 320- به تركه گفتن: لطفا اين اتوبوس دوطبقه را پارك كن. گفت: آي به چشم. حسابي پاركش ميكنم. فردا كه آمدند ديدند طبقه اول را مفصل چمن كاشته و طبقه دوم را سرتاسر گلكاري كرده! 321- چند مرد بازنشسته دور هم نشسته بودند و براي همديگر پز ميدادند. يكي گفت: پسر من بعد از 12 سال از آمريكا برگشته و «اماس» گرفته! ديگري گفت: اينكه چيزي نيست، پسر من كه تازه وارد شده «پياچدي» گرفته! سومي گفت: بابا اينا كه ميگيد اصلا لوازم يدكيش تو ايران پيدا نميشه! پسر من عاقل بود موقعي كه از اروپا برميگشت يك «بامو» گرفته! 322- مردي شب دير به منزل آمد و مست لايعقل بود. زنش پرخاشكنان گفت: اين چه موقع خانه آمدن است مرد؟... ساعت 4 بعدازنصفشب است... مرد گفت: اشتباه ميكني، ساعت تازه يك است. در اين بين ساعت بزرگ ديواري منزل 4 ضربه زد. مرد مست برگشت و رو به ساعت گفت: حالا چه لزومي داشت كه اين موضوع را چهار بار تكرار كني؟ 323- جواني در سوپرماركت استخدام شده بود. روز اول كارفرما يك جارو به او داد و گفت: كار امروزت جاروكردن زمين است. جوان با ناراحتي گفت: شما مثل اينكه فراموش كرديد كه من ليسانسيه دانشگاه هستم؟ كارفرما گفت: آخ، درسته... ببخشيد، من اصلا يادم نبود كه در دانشگاه اين كارها را ياد نميدهند! جارو را بده به من تا نشانت دهم! 324- دخو از راهي ميگذشت. ديد خر يك دهاتي بر پهلو خوابيده و مرد روستايي هم به ماتم او نشسته است. گفت: خدا بد نده. روستايي گفت: خرم مريض است ولي بدتر اينكه دردش را هم نميدانم تا دواي مناسب به او بدهم. دخو گفت اينكه كاري ندارد. دم خر را بزن بالا و از داخل سوراخ نگاه كن. خودش هم دهان خر را باز كرد و نگاه كرد. از مرد روستايي پرسيد: مرا ميبيني؟ دهاتي گفت: نه. دخو گفت: بالام جان، اين كه دردش واضح است، رودهاش پيچ خورده! 325- يك دلال عتيقه در شهرهاي ايران ميگشت كه بلكه جنس عتيقهاي پيدا كند و به قيمت نازل از چنگ صاحبش درآورد. در مراغه ديد كه مردي در كوچه نشسته و يك قدح مرغي بسيار اعلا جلويش است و يك گربه مافنگي بسيار زشت دارد از آن غذا ميخورد. تخمين زد قدح مال دوره مغول است و حتما چند هزاردلاري قيمت دارد. ايستاد به تماشا. صاحب گربه گفت: فرمايشي داشتيد؟ دلال گفت: والا اين گربه چشم منو گرفته، نميشه اونو به من بفروشيد؟ مرد گفت: چرا كه نميشه، چون شمايين هزار تومان. دلال هم هزار تومان را داد و دست پيش برد كه گربه و قدح را بردارد ولي مرد ترك گفت: كجا؟ معامله قدح كه نكرديم... گربتو وردار برو. دلال گفت: آخه گربه به اين قدح خيلي عادت كرده چرا نميذاري اونم ببرم؟ مرد گفت: واسه اينكه تا حالا با اين قدح من بيش از 150 تا گربه فروختم! 326- دونفر شيرهاي درددل ميكردند و از مشكل لاينحل يبوست ميناليدند. اولي گفت: اشمال آقا، راشتشو بگو... تو شالي چند دفعه ميري مشتراح؟ اسمال آقا گفت: دروغ شرا... بهار يه دفعه... تابشتون يه دفعه... پاييز يه دفعه... زمشتون هم يه دفعه...! اولي گفت: خوب پدر شگ... يه دفعه بگو اشهال دارم! 327- خر يك دهاتي گم شده بود، همه جا به دنبالش گشت و بالاخره خسته و ناراحت وارد باغي شد. از قضا پسر و دختري در آن باغ ميعاد داشتند و حرفهاي عاشقانه ميزدند. دختر از پسر پرسيد: تو چرا اينقدر در چشمهاي من نگاه ميكني؟ پسر گفت: آخه من همه دنيا را در چشمهاي تو ميبينم! در اين هنگام يارو دهاتيه با التماس فرياد زد: توروخدا خوب به چشماش نگاه كن ببين خر من كجاست؟ 328- روزي همسايه ملا را در كوچه ديد و پرسيد: ملا ديشب در منزل شما چه خبر بود؟ صداي افتادن يك چيز سنگيني را از بلندي شنيدم. ملا پاسخ داد: چيزي نبود، من و زنم دعوا داشتيم و زنم عباي مرا از طبقه دوم انداخت پايين. همسايه جواب داد: افتادن عبا از بلندي، صدا ندارد. ملا گفت: آخر من هم توش بودم. 329- رئيس مافياي شيكاگو با عصبانيت رفت منزل حسابدارش و وكيل خودش را هم برد. چون حسابدار كر و لال بود و فقط اين وكيل با زبان اشاره با او صحبت ميكرد. از او پرسيد: سه ميليون دلار از ما اختلاس شده، حتما كار تو است، زود بگو كجاست؟ حسابدار با ايما و اشاره گفت: از اين موضوع هيچ چيز نميداند. رئيس مافيا هفت تيري بيرون آورد و گذاشت روي شقيقه حسابدار و ضامنش را هم آزاد كرد و گفت: حالا دوباره بپرس. اين دفعه مردك گفت: باشه... باشه... ميگم... پولها توي يك چمدان پشت انبار باغ منزل من است. رئيس مافيا پرسيد چيميگه؟ وكيل گفت: قربان اون ميگه جرات نداري اون ماشه رو بكشي! 330- در ايام عاشورا دسته تركها با شور و حرارت در حركت بود. نوحه خوان گفت: اما حسين سوار بر ذوالجناح شد... يكي از تركها گفت: اشتباه ميكني، ذوالجناح مال امام حسن بود! نوحه خوان گفت: پدرسوخته، تو اگه يك موتور داشتي، به برادرت نميدادي؟ 331- يك تركه به تازگي در اداره برق استخدام شده بود و كارش در قسمت سيمباني بود. رئيس قسمت به او گفت: تو وقتي بالاي اين تيرهاي چراغبرق ميروي بايد خيلي احتياط كني و موظب باشي چون سيما لخته... تركه هم قول داد كه حتما رعايت كند. از فردا بالاي هر تير چراغ برق كه ميرفت مرتب داد ميزد: ياالله... ياالله... لخت و نامحرم نباشه...! سيماخانم... خودتو بپوشون! 332- شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمههاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره ميبينم. هلمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستارهشناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه: چادر ما را دزديده و بردهاند! 333- سازمان بهداشت جهاني براي آزمايش يك واكسن جديد و خطرناك احتياج به داوطلب داشتند. از ميان مراجعين فقط سه نفر واجد شرايط اعلام شدند. يك آلماني، يك ايراني و يك فرانسوي. قرار شد براي انتخاب نهايي با آنها تك تك مصاحبه شود. از آلماني پرسيد: براي اينكار چقدر پول ميخواهيد؟ او گفت: صد هزار دلار، اين پول را ميدهم به زنم كه اگه از اين واكسن مردم يا فلج شدم زنم بيپول نماند. از فرانسوي نيز همين سوال را كردند و او گفت: من دويست هزار دلار ميگيرم، صد هزارتا براي زنم و صدهزارتا هم براي معشوقهام. سوال را از ايراني هم پرسيدند و او گفت:من سيصدهزاردلار ميخواهم. صدهزارتا براي خودم، صد هزارتا هم حق و حساب شما، صد هزارتاشو هم ميدم به اين آلماني كه واكسن را بهش بزنيد! 334- در مسابقه اسبدواني يك نفر صد هزار دلار روي اسب شماره 28 شرطبندي كرد و اتفاقا برنده 500 هزار دلار شد. مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو روي اسب شماره 28 شرطبندي كردي؟ گفت: ديشب خواب ديدم كه دائما جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 ميآد. مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟ گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نميشه؟ 335- منتقد ادبي از نويسنده پرسيد: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟ نويسنده گفت: عجيبه! مگه شما تا حالا سردرد نگرفتيد؟ 336- معلم به شاگرد می گه: 5 تا حيوان درنده نام ببر شاگرد میگه: 2 تا ببر 3 تا شير! 337- غضنفر رفت پيش چشم پزشك. تا وارد شد دكتر گفت: اوه اوه اوه، چقدر چشمات سرخ شده. غضنفر پرسيد: ببينم دكتر، درد هم ميكنه؟ 338- از غضنفر سر امتحان پرسيدن: اسم كوچيك پاستور چي بود؟ فكري كرد و جواب داد: فكر كنم انستيتو بود. 339- غضنفر وايستاده بود كنار خيابون و به يك دژبان ارتش نگاه ميكرد. بهش گفت: ببخشيد! شما سرهنگ هستي؟ دژبان گفت: نه. غضنفر رفت و ده دقيقه به مرد خيره شد و اومد و دوباره پرسيد: شما مطمئني كه سرهنگ نيستي؟ دژبان گفت: نه، سرهنگ نيستم. اين ماجرا چندبار تكرار شد، بالاخره دژبان خسته شد و در مقابل سوأل غضنفر كه پرسيده بود شما سرهنگ هستي؟ گفت: آره داداش! من سرهنگ هستم. غضنفر گفت: پس چرا لباس دژبانها رو پوشيدي؟ ميدوني جرمه؟ 340- يه نفر رفت استخدام بشه، مأمور پرسيد: اسم؟ گفت: رستم. مأمور پرسيد: اسم پدر؟ گفت: اسفنديار. مأمور پرسيد: اسم مادر؟ گفت: تهمينه. مأمور پرسيد: محل تولد؟ گفت: رشت. مأمور نوشتن رو متوقف كرد و گفت: داشتم ميترسيدم، زودتر ميگفتي. 341- ميزبان از يكي از مهمانها خواست آواز بخونه. مهمون گفت: آخه ديروقته، همسايهها ناراحت ميشن. ميزبان گفت: اصلاً مهم نيست. سگ اونا هر شب تا صبح پارس ميكنه. 342- زن به دكتر زنگ زد و گفت: دكتر! تو رو خدا زود خودتون رو برسونين، شوهرم از دست رفت. دكتر خودش رو بالا سر بيمار رساند و او را معاينه كرد و نسخه نوشت و گفت: خانوم عزيز! خيلي نگران شدم. ازتون خواهش ميكنم از اين به بعد آرومتر به من خبر بدين، آخه اعصاب من هم ضعيفه. سه روز بعد زن به دكتر زنگ زد و گفت: سلام دكتر! خوبين؟ خانوم بچهها چطورن؟ انشاءالله كه سلامت هستين. راستي! شنيدين آقاي خاتمي ديروز تو سخنرانياش چي گفت؟ خيلي خوب بود، ضمناً ميخواستم بگم اگر فرصت كردين و زحمتتون نبود، هر وقت كه دلتون خواست يه تك پا تشريف بيارين خونهمون، چون شوهرم تا حدي سكته كرده. 343- ما يه رئيس داريم كه بسيار مسلط هست. اون ميتونه يك ساعت در مورد يك موضوع صحبت كنه. اين كه چيزي نيست، ما يه رئيس داريم كه شيش ساعت سخنراني ميكنه، بدون اينكه موضوعي وجود داشته باشه! 344- يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه. 345- يك نفر زنگ ميزنه به جايي و ميگه: آقا اونجا شماره 2222222 هست؟ جواب ميشنوه: بله، درست گرفتيد. ميگه: آقا! من انگشتم توي سوراخ 2 نمرهگير گير كرده، تو رو خدا به آتشنشاني خبر بدين بيان منو نجات بدن. 346- به فرمانده پادگان خبر دادند كه پدر يكي از سربازان يك روز قبل مرده است. فرمانده گروهبان را احضار كرد و به او گفت: برو و به اميرخاني خبر بده كه پدرش مرده، منتهي جوري خبر بده كه ناراحت نشه و ضمناً اصول نظامي رو هم رعايت كن. گروهبان سربازان رو به صف كرد و گفت: هر كدوم از شما كه پدرش امروز مرده يك قدم بياد جلو. كسي جلو نيامد، گروهبان گفت: سرباز اميرخاني! چون از دستور مافوق اطاعت نكردي، يه هفته بازداشتي. 347- يك روز مدتي پس از مرگ استالين برژنف داشت در نشست عمومي حزب كمونيست عليه سياستهاي استالين حرف ميزد. يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟ برژنف به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي بود؟ كسي جواب نداد. باز هم پرسيد: كي بود؟ باز هم كسي جرأت نكرد جواب بده. برژنف گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن نشستي. 348- يك تركه سفارش يك پيتزاي بزرگ را ميدهد، فروشنده از او ميپرسد كه پيتزا را به 6 قسمت تقسيم كند يا 12 قسمت؟ ترك ميگويد: شش قسمت، من هيچگاه نخواهم توانست كه 12 قسمت را بخورم. 349- ترك اولي: تا حالا شكسپير خوندي؟ ترك دومي: نه. كي نوشتتش؟ 350- يك روز خاتمي به نماز جمعه تبريز ميرود و آشفته ميگويد: كي گفته تركها خر هستند!؟ يكي از باهوشترين اقوام ايراني تركها هستند. من از همين تريبون اعلام ميكنم كه تركها باهوشند و همين جا هم همين موضوع را ثابت ميكنم. سپس پسري 12 ساله را به تريبون فراميخواند و ميگويد: پسر جان بگو 2*2 چند ميشه؟ پسره ميگويد: 8 تا. مردم با شعار:خاتمي مهلت بده ، خاتمي مهلت بده . خواستار ميشوند كه پسر يك بار ديگر شانس خود را بيازمايد.خاتمي مجددا سؤال را مطرح ميكند و پسر اين بار با مكث بيشتر و تفكر عميقتر ميگويد:6 تا. باز هم مردم ميگويند: خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده . خاتمي به پسره چشم غره ميرود و روي كاغذ مينويسد كه جواب 4 است و سپس ميگويد: اين پسر كوچولوي ما جلوي جمعيت هول شده، ايشالا اين بار حواسش رو جمع ميكنه و جواب صحيح رو ميده. خاتمي رو به پسره ميكند و ميگويد: پسر جان دو دو تا چند تا ميشه. پسره بلافاصله ميگويد: چهار تا ميشه. جمعيت با شنيدن جمله فوق دوباره ميگويند: خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده، خاتمي مهلت بده،... 351- زن و شوهري به سينما رفتند. در اواخر فيلم، زن، شوهرش را صدا زد و گفت: اين كسي كه بغل دست من نشسته از اول فيلم تا حالا خواب است. مرد با ناراحتي جواب داد: به درك كه خواب است. حالا چرا منو از خواب بيدار كردي؟ 352- زن: اگه امشب نيايي بريم خونه مامانم ديگه منو نميبيني! مرد: براي چي؟ زن: واسه اينكه چشمهاتو درميآورم! 353- مرد: قسم ميخوري كه منو به خاطر پولهايم دوست نداري؟ زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم! 354- ديوانه اولي: ببينم، مگه تو كري كه جواب سلام منو نميدي؟! ديوانه دومي: نه اون احمد داداشمه كه كره، من لالم! 355- صاحبخانه: هر وقت ميگويم اجاره را بده، ميگويي: بگذار حقوق بگيرم، پس كي حقوق ميگيري؟ مستاجر: هر وقت كه استخدام شدم! 356- پسر كوچولو رو به مادرش كرد و گفت: من نميدانم چرا شبها كه دلم نميخواهد بخوابم به زور مرا ميفرستي بخوابم ولي صبحها كه دلم نميخواهد از خواب بيدار شوم به زور مرا بيدار ميكني؟ 357- احمق كسي است كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشد. مطمئني؟ صددرصد! 358- زن: من بر خلاف تو هميشه موقع شنا سرم از آب بيرونه. شوهر: آخه عزيزم، چيز سبك هميشه روي آب ميمونه! 359- مشتري: آقا چرا ديگه ميخواهي توي حلقم را كيسه بكشي؟ دلاك: آخه خودتون گفتين گلوتون چرك كرده! 360- دو ديوانه با هم گفتگو ميكردند. اولي: اگر گفتي فرق كلاغ چيه؟ دومي: خوب معلومه! اين بالش از اون بالش مساويتره! 361- مرد خسيسي كه سي سال قبل از يك فروشگاه كفشي خريده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت: ما باز آمديم! 362- اولي به دومي: آن دو نفر را ميبيني؟ ده سال است كه ازدواج كردهاند و به قدري يكديگر را دوست دارند كه آدم فكر ميكند اصلا ازدواجي بينشان صورت نگرفته است! 363- چرا با جوراب خوابيدي؟ آخه اينطوري راحتتر ميخوابم! واسه چي؟ واسه اينكه ديشب با كفش خوابيدم، خوابم نبرد! 364- شنيدم مادرت به رحمت خدا رفته؟ آره! مگه بيماريش چي بود؟ سرماخوردگي. يعني بر اثر سرماخوردگي فوت كرد؟ آره، آخه وسط خيابون يهو عطسهاش ميگيره، تا ميايسته عطسه كنه يه ماشين بهش ميزنه! 365- تركه تيشرت تايتانيك ميپوشه، ميره دريا غرق ميشه! 366- رئيس: خجالت نميكشي تو اداره داري جدول حل ميكني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نميذاره آدم بخوابه! 367- مردي در خانهاي ميرود و از پسر صاحبخانه طلب آب ميكند. پسر كاسهاي پر از آب آورده، به دست مرد ميدهد. ناگهان كاسه از دست مرد ميافتد و ميشكند. مرد خجل و شرمنده شروع به عذرخواهي ميكند. پسرك هم براي اينكه دل او را به دست آورد ميگويد: عيب نداره، به بابام ميگم يه كاسه ديگه واسه سگمون بخره! 368- بچهاي از پدرس پرسيد: فرق تفنگ و مسلسل چيست؟ پدرش جواب داد: پسرم وقتي من و مادرت حرف ميزنيم بيا گوش كن. آن وقت ميفهمي فرقش چيه! 369- معتادي كه در حال كشيدن سيگار بود، ميگويد: يه ژمين لرژه هم نمياد كه خاكشتر شيگارم بيفته! 370- سه نفر به جزيره آدمخوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. كمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، تركه كه توي ديگ بود، در حالي كه بدنش را مالش ميداد گفت: ببخشيد روشور داريد؟ 371- راستي فهميدي ديشب خانه ما دزد آمد و الان دزده تو بيمارستانه؟ نه مگه چطور شد؟ هيچي، زنم فكر كرد، كه دير اومدم خونه! 372- وقتي زنت خونه نيست چه كار ميكني؟ استراحت. وقتي هست چي؟ استقامت! 373- تركه ميره سيگار فروشي: آقا سيگار برگ دارين؟ خير. پس يك بسته كوبيده بدين! 374- روزي راننده كاميون به يك پيچ رسيد، دولا شد آن را برداشت! 375- تركه ميخوره زمين، كمونه ميكنه بعدش تو كلانتري ميگه: من رضايت نميدهم! 376- يه تركه سرشو قيرگوني كرده بود، ميگن چرا اينجوري كردي؟ ميگه: بينيام چكه ميكرد! 377- ببينم، داداش شما چيكاره است؟ راننده است، «روي» ماشين بابام كار ميكنه، داداش شما چطور؟ داداش من مكانيكه، «زير» ماشين مردم كار ميكنه! 378- تركه عينكش را دور دستش چرخاند و بعد به چشمش زد، سرش گيج رفت، نزديك بود بيفته! 379- در نيويورك خانم مستر اسميت رفت پيش وكيل دادگستري و گفت: من ميخوام از شوهرم طلاق بگيرم. وكيل گفت: بسيار خوب، مانعي ندارد... فعلا دوهزار دلار بدهيد تا ترتيب كارتان را بدهيم. خانم گفت: زكي! 500 دلار ميگيرند كه او را بكشند، چرا دو هزار دلار بدهم؟ 380- تركه نبض بيمار را گرفت و گفت: نميدانم مريض مرده يا ساعت من خوابيده! 381- تركه چهار تا قالب صابون ميخوره تا به مرز خودكفايي برسه! 382- موشه وارد داروخانه شد و گفت: آقا مرگ من داريد؟ 383- تركه خبر داغ ميشنود، گوشش ميسوزد! 384- دوتا پسر حوصلهشان سر رفته بود. يكي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم ماهواره نگاه ميكنيم و اگر سكه روي لبهاش ايستاد ميريم درس ميخونيم! 385- معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنجتا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت... 386- تركه ميرسه، ميخورنش. 387- لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره! 388- جواد عطسه كرد. بهش گفتند: عافيت باشه. گفت: يه بار ديگه زرت و پرت كني ميزنم پك و پوز تو خورد ميكنم. 389- مرد: بازهم كه پارچه خريدي؟ زن: ميخوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟ زن با بقيهاش هم براي خودم يه پيرهن ميدوزم. 390- غضنفر يه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي كه توي ابهر سر كوچه چراغي مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم. 391- از يه امريكايي و يه آفريقايي و يه ايراني می پرسن: نظرتون راجع به کوپن گوشت چيه؟آمريکايي میگه: کوپن چيه؟ آفريقايي ميگه: گوشت چيه؟ ايرانيه ميگه: نظر چيه؟! 392- آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس ميكنه، تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاهه ... باز اين سيريش اومد! 393- باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچهاش میگه برو کلاه منو بيار. بچه میگه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه میگه: اه...پس...نمیخواد بری بياريش! 394- به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو بده به ما؟! 395- غضنفر عقب عقب راه ميرفته، ازش ميپرسند: چرا اينجوري راه ميري؟ ميگه:آخه بچهها ميگن از پشت شبيه آلن دلوني! 396- بهمن و علی(اصفهانی) سرباز بودن. بهمن ميميره، علی ميره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگرافخونه میگه: هر کلمه هزار تومان، برای تاريخ و امضا هم پول نمیگيريم. علی میگه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد ! 397- اصفهانيه موز میخوره معدهاش تعجب می کنه ! 398- غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش، داشته ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري، چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد! 399- به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه! 400- دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و در طول دو ساعت يك كلمه هم با هم حرف زدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم! 401- يه تركه ميخواد بره كربلا، سوار اتوبوسهاي امام حسين ميشه! 402- يارو تلويزيون رو روشن ميكنه. كانال 1: قرآن. كانال 2: قرآن. كانال 3: قرآن. كانال 4: قرآن. كانال 5: قرآن. كانال 6: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه! 403- سه نفررشتي و تهراني و ترك داشتن تو خليج فارس عليه آمريكا شعار ميدادن و ميگفتن: خليج فارس ايران محل دفن ريگان. يه ناو آمريكايي كه از اونجا رد ميشد اينا رو دستگير ميكنه. به تهرانيه ميگن خب تو چي ميگفتي؟ تهرانيه يهو جوش مياره ميگه: خليج فارس ايران محل دفن ريگان! ميگيرن ميكشنش. به رشتيه ميگن تو چي ميگي؟ ميترسه ميگه والا به خدا من فقط گفتم خليج فارس ايران محل ماهيگيران! آزادش ميكنن. به تركه ميگن تو چي ميگي؟ ميگه: من گفتم خليج فارس ايران آسفالت بايد گردد! 404- به يارو ميگن نظرت راجب آتروپات چيه؟ ميگه خوبه ولي يخمك خوشمزه تره! 405- يارو آخر عمري بچه هاش رو جمع ميكنه به هر كدوم يه تيكه چوب ميده ميگه بشكونين. همه ميشكونن! به هركي 5 تا دسته بيل ميده ميگه بشكونين. همه ميشكونن! به هر كي 10 تا دسته بيل ميده ميگه بشكونين. همه ميشكونن! به هر كي يه بسته دسته بيل ميده ميگه بشكونين. همه ميشكونن! ميگه حيف كه همتون خرين وگرنه نصيحتتون ميكردم. 406- يه تركه داشته آب جوش ميريخته توي باغچه! وقتي ميگن چرا اين كارو ميكني ميگه: آخه چاي كاشتم! 407- به ترکه ميگن برو رو دايو استخر شيرجه بزن تو آب، بعدش بيا بالا شامپو گلرنگ رو تبليغ کن. خلاصه ميره بالا و شيرجه ميزنه، منتها از بخت بد کلش ميخوره به کف استخر... بعد يك مدت بالاخره مياد بالا، رو ميكنه به دوربين، ميگه: ميخوام سالاد درست کنم! 408- تركه عاشق ميشه، نوار خالي گوش ميكنه! 409- عربه داشته زن ميگرفته، ازش ميپرسن: جشن عروسيت رو كجا ميگيري؟ ميگه: تو يك مدرسه! ميگن: آخه چرا مدرسه؟! عربه ميگه: ولك آخه خـَيـلي كلاس داره! 410- از ترکه ميپرسن: پيغمبر کي به رسالت رسيد؟ ميگه: ايلده بيلميرم، من سيد خندان پياده شدم! 411- تركه به رحمت خدا يك دونه مو هم تو كلش نبوده. يك روز ميره سلموني، ملت همه پوزخند ميزنن، ميگه: چيه؟ اومدم آب بخورم! 412- بروجرديه به همشهريش ميگه: قدرت، موُ هر جا مِرُم خرمآباديانه بيحيثت مُكونِم! قدرت ميگه: چجوري؟ ميگه: هرجا ميرُم قين ميِم، بعد مواِم خرمآباديم! 413- اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن. يك روز ساعت ناهار، اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمهسبزيه, ميگه: اااي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمهسبزي باشه، من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو! اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه: ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفتهس.. خودمو پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو ميگيره كه تقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه: جناب سروان من نميدونستم، تو خونه هم هروقت قورمهسبزي درست ميكردم ميخورد غر نميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونه مادرم بودم، اين خودش واسه خودش غذا درست ميكرد! 414- از تركه ميپرسن: چرا ترك شدي؟ ميگه: ايلده نمره منفي داشت! 415- رفيق تركه بهش ميگه: غضنفر بيا بريم يك دست پينگپنگ بزنيم... تركه ميگه: ول كن بابا، پينگپنگ هم شد فوتبال؟! 416- يارو داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت ميكرده، ميگه: پسرم خواستي زن بگيري، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... عموت رفته زن عموت رو گرفته... حتي خود من، اومدم مادرت رو گرفتم! 417- تركه داشته تو بينهايت راه ميرفته، يهو از پشت يك صداي خفن بلند ميشنوه... برميگرده، ميبينه دو تا خط موازي خوردن بهم! 418- تركه ميره تو يك بار، به بارمَن ميگه: قربون دستت، يك آبجو بريز. يارو يك آبجو براش ميريزه، تركه ميگه: به حساب من، يكي هم واسه همه مشتريها بريز! يارو يك دور هم واسه همه ملت ميريزه، تركه ميگه: يك دونه هم واسه خودت بريز. ملت همه كف ميكنن، كه عجب مرامي داره يارو. خلاصه آبجو رو ميخورن، باز تركه ميگه: يك آبجو بريز... بارمنه ميريزه براش... ميگه: يكي هم واسه همه مشتريا... آخرشم يكي هم واسه خودت بريز. به همين منوال 4-5 تا آبجو ميخورن و آخري تركه بلند ميشه تلو تلو خورون بره بيرون. بارمنه ميگه: كجا اخوي... پولش چي شد؟ تركه ميگه: ايلده من پول ندارم كه!! خلاصه ميگيرن تا نفس داره كتكش ميزنن و بعدم با لگد پرتش ميكنند بيرون. دو هفته بعد، باز تركه مياد تو بار، به بارمن ميگه: قربون دستت، يك آبجو بريز... يارو يكم چپ چپ نگاش ميكنه، يك آبجو براش ميريزه. تركه ميگه: يكي هم به حساب من واسه همه مشتريا بريز... باز بارمنه يكم چپچپ نگاش ميكنه و واسه همه ملت يك آبجو ميريزه. بعد يك مدت از تركه ميپرسه: براي خودم نريزم؟! تركه ميگه: نه بابا... ايلده تو باز بد مستي ميكني، كتك كاري راه ميندازي! 419- مارمولكه ميره مشهد، ميشه مشمولك! چند وقت بعد بزرگ ميشه، ميشه مشمول... ميبرنش سربازي! 420- ترك ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. تركه هم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه! 421- لره دوزاري سياه پيادا ميكنه، ميره تلفن عمومي گوشي رو برميداره، ميگه: الو آفريقا؟! 422- از بجه تهرونيه ميپرسن: امام اول كيه؟ يخورده فك ميكنه، ميگه: بابا يك راهنمايي بكنيد... ميگن: شمشيرش معروفه.. ميگه: آها... ZORO! 423- تركه ميرسه به يه هيئت، از يكي جلو در ميپرسه: آقا اينها اين تو چي كار ميكنن؟ يارو ميگه: اينها ده روز سينه ميزنن! تركه ميگه: اي بابا، ايلده كنترات بده 3 روزه ميزنيم! 424- تركه پشتش ميخواريده، هركار ميكرده دستش نميرسيده.... ميره رو صندلي! 425- از بسيجيه ميپرسن: ميدوني خدا كيه؟ ميگه: نماينده ولي فقيه در كائنات! 426- علي آقا ميخواسته حال اكبرآقا رو بگيره، براش يك ريشتراش خداي آلماني كادو ميفرسته. خلاصه اكبر آقا كادو رو باز ميكنه، ريش تراش رو ميبينه، پاك ميخوره تو پرش.. ميگه من بايد حال اينو بگيرم. چند روز بعد علي آقا ميبينه براش يك كادو اومده از طرف اكبرآقا... باز ميكنه، ميبينه توش يك پِلِي اِسْتيِشنه! 427- سه تا ترك كه دير به قطار رسيده بودند، دنبال قطار دويدند. دو تا از آنها با زحمت سوار قطار شدند. آخري كه به قطار نرسيده بود، ايستاد و شروع كرد به خنديدن. از او پرسيدند: حالا كه از دوستانت عقب افتادهاي چرا ميخندي؟ او گفت: آخر من مسافر بودم و آنها براي بدرقه آمده بودند! 428- معلم ورزش: غلام، چند رشته از ورزش دووميداني را نام ببر. غلام: پرتاب خطكش توسط معلم، فرار صدمتر از دست معلم، پرش طول از ديوار و در نهايت پرشه سه گام از محوطه مدرسه به بيرون مدرسه! 429- يه روز يه تركه خبر داغ ميشنوه، گوشش تاول ميزنه. 430- تركه خورد به جدول، حلش كرد. 431- لطيفه موزون: يه روز يه مرده، ميخوره به نرده! 432- يه روز يه تركه داشته رد ميشده، يه نمره بهش ميدن قبول بشه! 433- يك روز عروس رفت گل بچينه، شهرداري گرفتش! 434- يك روز يه تركه از حال رفت، از آشپزخانه اومد تو! 435- از سه تا ترك ميپرسند كه كي به دنيا آمديد؟ اولي ميگويد: در نيمه اول سال، دومي ميگويد: در نيمه دوم سال، سومي ميگويد: لابد منهم در وقت اضافه! 436- بيمار: آقاي دكتر، متاسفانه من همه چيز را خيلي سريع فراموش ميكنم. دكتر: اين مسئله از كي شروع شد جانم؟ بيمار: كدام مسئله آقاي دكتر؟! 437- يه روز يه تركه بليت هواپيما ميگيره، ميره ايستگاه قطار، سوار اتوبوس ميشه، با دوچرخه ميره مسافرت! 438- معلم: حميد سهتا حيوان وحشي نام ببر. حميد: آقا اجازه، شير، پلنگ و بيژن، اينهم جاي گاز گرفتنش! 439- تركه باباشو ميكشه ميره مرحله بعد! 440- يه روز به يه قزوينيه ميگن چرا زن نگرفتي: ميگه: هنوز برادرزن مورد علاقهمو پيدا نكردم! 441- تركه عينك آفتابي ميزنه. بچهاش مياد توي اتاق. به بچهاش ميگه: كجا بودي تا اين وقت شب...؟! 442- يه عربه يه تنه نخل گذاشته بود رو دوشش و ميرفت يكي بهش ميگه اينو كجا ميبري؟ عربه ميگه: اي گل براي دلبرم ميبرم! 443- به تركه ميگن با غضنفر جمله بساز، يارو رو دنبال مي كنه. ميگن: حالا چرا دنبالش ميكني؟ ميگه: آخه آدم با باباش هم جمله ميسازه؟! 444- يه روز يه تركه راديو پيام رو روشن ميكنه. راديو ميگه: مسير آزادي به امام حسين بسته است. تركه ميگه: بابا چرا قسم ميخوري، نميخواد، همه باور ميكنن! 445- يه روز يه پدر داشته دختر كوچولوي شيطونش رو نصيحت ميكرده. حرفهاش كه تموم ميشه ميگه كه ديگه بابا رو اذيت نميكني كه... چون هر بار كار بد بكني يكي از موهاي من سفيد ميشه. دخترك شيطون حاضرجواب ميگه: حالا فهميدم چرا همه موهاي بابابزرگ سفيده!؟ 446- تركه خيلي بدشانس بوده. وقتي ميميره روحش ميره لاي پنكه! 447- يه تركه زنگ ميزنه 118 ميگه: آقا ببخشيد 110 چنده؟! 448- يه بار دو تا سوسك به هم ميرسند. يكي از اون يكي ميپرسه: ببينم تو اتاق شما هم دانشجو پيدا ميشه؟! 449- از يه زن ميپرسن: فرق تو با حوا چيه؟ ميگه هيچي... فقط شوهر اون آدم بود، شوهر من آدم نيست!؟ 450- سه تا آباداني داشتن براي هم خالي ميبستند. اولي ميگه: من مثل حضرت علي هستم. با يه دست در خيبرو از جا ميكنم. دومي ميگه: اين كه چيزي نيست. من مثل حضرت عباسم. با يه ضربه شمشير 100 نفر رو ميكشم. سومي چيزي نميگه و زل مي زنه به دريا و ساكت ميشينه. دوستاش ميگن: كا... چرا چيزي نميگي؟ ميگه: تا حالا ديدي حضرت مهدي حرف بزنه؟! 451- سوسكه ميخواد خودكشي كنه، ميره كنار دمپايي ميخوابه! 452- به خرگوشه ميگن: تو چرا اينقدر هويج ميخوري؟ ميگه: هوينجوري...! 453- يه روز يه مرده پشت موتور گازي نشسته بوده و هي از يه بنز جلو ميزده... راننده بنز عصباني ميشه و ميزنه كنار و به موتوري ميگه: آقا تو چطور از من جلو ميزدي؟ مرده ميگه: ببخشيد... كش شلوارم به آينه بغل شما گير كرده بود! 454- به چوپونه ميگن كه تو اينهمه با اين گوسفندها ميگردي، روت تاثير نداشته؟ ميگه: نع نع نععععع! 455- افسر جلوي تركه رو كه از چراغ قرمز رد شده بود ميگيره و ميگه: كارت؟ تركه ميگه: برو واسه خودت...! 456- يه روز يه تركه ميره عروسي، به عروس شماره تلفن ميده! 457- يك آباداني رفت خون بده براي جبهه. ازش پرسيدند: چند سيسي خون ميخواهي بدي؟ آباداني يه نگاهي به اطراف كردن و گفت: من سيسي ميسي حاليم نيست. شيلنگ بزن وصل كن به جبهه!؟ 458- يه روز يه تركه يه لوبيا ميگيره دستش ميگه: ياد تو در دل من طوفان به پا ميكنه!؟ 459- يه روز يه تركه نون ميخره. سر راه نونش توي جوب آب ميافته. بعد با ناراحتي كنار جوب ميشينه و ميگه: قدرتي كه تو داري، لواش نداره بربري! شكلي كه تو داري، تافتون نداره بربري! هيكلي كه تو داري، سنگك نداره بربري! من نميگم، همه تركا ميكن: بيسكويت مادري! بربري! بربري! بربري! بربري!؟ 460- به غضنفر ميگن: سه تا فوتباليست نام ببر. ميگه: علي دايي، كريم باقري، فرار مهدوي كيا!؟ 461- تركه داشت اظهار نظر ميكرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف ميكنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته!؟ 462- يك كانديداي انتخابات رياست جمهوري آمريكا در نطق انتخاباتياش گفت: ما همه با هم برابريم. رنگ پوست معيار خوبي براي جدا كردن آدمها نيست. همه مثل هم هستيم. چه سفيدهايي كه خوشگلند، چه سياههاي بوگندو، چه زردپوستهاي كوتوله زردنبو، چه سرخپوستهاي وحشي، هيچكدام با هم فرق ندارند! 463- دزد مسلح جلوي مردي رو گرفت و اسلحه روي پيشونياش گذاشت و گفت: هر چي پول داري بده وگرنه مغزتو داغون ميكنم. مرد گفت: پول نميدهم. چون تو اين مملكت بدون مغز ميشه زندگي كرد، ولي بدون پول نميشه. 464- عابر از يك تروريست پرسيد: آقا ساعت چنده؟ تروريست گفت: نميدونم ولي اين ساختمون روبهرويي هر وقت بره روي هوا، ساعت هشت شبه!؟ 465- زن با شوهرش دعوا كرد. مرد از جا برخاست، كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. هشت سال گذشت... مرد به خانه آمد و در را باز كرد. كتش را در آورد و به جالباسي آويزان كرد. زن با بهت و حيرت آمد و به مرد گفت: كجا بودي؟ مرد با خونسردي گفت: رفته بودم بيرون!؟ 466- رئيس ساعتش را گم كرد و آبدارچي را متهم به دزدي كرد، اما بعد از دو روز ساعت را پيدا كرد و از آبدارچي عذرخواهي كرد. آبدارچي گفت: اشكالي نداره! شما فكر ميكردين من دزد هستم، من هم فكر ميكردم شما شعور داريد، حالا معلوم شد هردومون اشتباه كرديم! 467- غضنفر يه نفر رو تو خيابون ديد و پرسيد: شما علي پسر ممدآقا پاسبان نيستي كه توي ابهر سر كوچه چراغي مأمور بود؟ پسر گفت: چرا! غضنفر گفت: ببخشيد! عوضي گرفتم. 468- سوسكه بدمستي ميكنه ميره پيش دمپايي ميگه: بزن... دبزن... اگه جرات داري بزن...! 469- يه مرد متاهل تنهايي ميره مسافرت. وقتي برميگرده زنش ميپرسه: خوش گذشت؟ عالي بود! خيلي كيف كردم! خوب حالا چقدر خرجت شد؟ ده هزار دلار! خوب معلومه كه حسابي دعواشون ميشه. خانمه ميگه حالا كه اينجور شد من هم تنها ميرم مسافرت. وقتي برميگرده شوهره ميپرسه: خوش گذشت؟ عالي بود! خيلي كيف كردم! خوب حالا چقدر خرجت شد؟ ده دلار! مگه ميشه؟ چرا نميشه؟ شب اول ده دلار دادم يه نوشيدني دم بار خوردم، بعد با يه احمقي مثل تو آشنا شدم! 470- ديه پري افسانهاي به يه مرد ميگه: يه آرزوت رو بگو تا برآورده كنم. مرده ميگه: يه كاري كن كه زنم حسابي احمق بشه تا بتونم با خيال راحت بهش دروغ بگم و هي مچم رو نگيره. پريه قبول ميكنه و ميگه: برو خونه تون. آرزوت رو برآورده كردم. مرده خوشحال ميره خونه، ميبينه زنش تبديل به يه مرد شده! 471- ترکه با رشتيه دعواش ميشه. يه چک ميخوابونه زير گوشش! رشتيه هم غيرتي ميشه و ميگه: «يا پنج تن». بعد ترکه رو بلند ميکنه و ميکوبه زمين! ترکه پا ميشه و ميگه: اين خيلي نامرديه! ۶ نفر به يه نفر! 472- يه روز يه ترکه رفته بود غازش رو بفروشه. يکي اومد گفت: خر چند؟! ترکه گفت: اين که خر نيست بابا غازه! يارو گفت: کي با تو بود؟! با اين غازه بودم! 473- يه جايي جشن بوده، تركه همينجوري ميره تو و شروع ميكنه به رقصيدن و بخور بخور. يكي ازش ميپرسه: ببخشيد! شما رو كي دعوت كرده؟ تركه ميگه: من از خونواده عروسم. يارو ميگه: ببخشيد، ولي اينجا جشن تولده! 474- پسر: پدر، کی آنقدر بزرگ میشوم که هر کاری دلم خواست انجام دهم؟ پدر: نمیدانم پسرم، تا حالا کسی اينقدر عمر نکرده! 475- يه روز يه ترکه داشته خودش رو ميزده! بهش ميگن: چرا خودت رو ميزني؟ ميگه : شما دخالت نکنيد مساله خونوادگييه!؟ 476- يه روز دو تا ترک سوار يه تاکسي ميشن. به راننده ميگن که يه نوار بذار برامون. راننده هم ميگه که نوارها تو داشبورده. هر کدوم رو که ميخواهين خودتون بذارين. يکيشون شروع ميکنه به گشتن و خلاصه يه نوار ويديويي در مياره و فشار ميده که بذارتش تو ضبط! رفيقش هم تا ميبينه ميزنه زير گوشش و ميگه: احمق! اين مال ضبط تريليه! تو ميخواي بذاريش تو ضبط پيکان! 477- تركه واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات ميكرده. خلاصه هركي رد ميشده، يك خرما برميداشته و يك صلوات ميفرستاده. بعد يك مدت، يك بابايي دست ميكنه يك مشت خرما برميداره، تركه دستشو ميگيره ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم مرده، اتوبوس كه چپ نكرده! 478- زن به دامپزشكي مراجعه كرد و گفت: من اصلاً حالم خوب نيست. دامپزشك گفت: شما اشتباهي اومدين اينجا، اينجا دامپزشكيه! زن گفت: نه دكتر، درست اومدم، آخه من صبحها كه بلند ميشم اخلاقم مثل سگه، ازصبح تا ظهر مثل خر كار ميكنم، ظهرها هم مثل گاو غذا ميخورم، بعد از ظهر مثل خرس ميخوابم، تازه شب كه شوهرم ميآد بهم ميگه سلام سوسك سياه. 479- دكتر از ديوانه پرسيد: تو رو براي چي به تيمارستان آوردند؟ ديوانه گفت: بدون هيچ دليلي، فقط به خاطر اينكه من معتقدم جوراب نخي خيلي بهتر از جوراب نايلون هست. دكتر گفت: اين كه دليل نشد، منم معتقدم جوراب نخي بهتر از جوراب نايلون هست. ديوانه گفت: چه جالب! راستي شما جوراب نخي رو با سس سفيد ميخوريد يا با سس گوجه فرنگي؟ 480- زن دوستش رو تو خيابون ديد كه صورتش كبود شده و پاش ميلنگه و روي گلوش خراش افتاده. با نگراني بهش گفت: چي شده عزيزم؟ بيا زودتر برسونمت خونه. زن گفت: لازم نيست، تازه دارم از اونجا ميآم. 481- مرد شروع كرد به رژيم گرفتن و لاغر شدن. زنش با خوشحالي به پسرشان گفت: پسرم، تا دو هفته ديگه پدرت يه مرد خوش هيكله. پسر گفت: يعني تو ميخواي از بابا جدا بشي؟ 482- مأمور سرشماري از زن پرسيد: چندتا بچه داري؟ زن گفت: چهار تا. پرسيد: چند سالشونه؟ زن گفت: هشت، هفت، شيش، پنج!!! مأمور پرسيد: شوهرت چيكاره است؟ زن گفت: از پنج سال پيش كه اينترنت خريده دائماً پاي اينترنته! 483- دكتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه كرد و در برگه نوشت: معاف، به دليل ضعف جسماني. پسر لاغر با خوشحالي گفت: آخ جون! فوري ميرم زن ميگيرم. دكتر نوشت: و همچنين ضعف عقلاني... 484- وكيل مدافع گفت: متأسفانه من نميتونم هيچ كاري برات بكنم. متهم به قتل گفت: بيا مردونگي كن، قبول كن كه تو اصغر رو كشتي، اون وقت من تبرئه ميشم. 485- زن: در اين ده سال دستپخت من عوض نشده؟ مرد: چرا، خيلي بهتر شده، قبلاً بدمزه بود، حالا بيمزه است. 486- زن و شوهر با هم دعوا ميكردند. شوهر گفت: من فقط به خاطر اينكه بابات پولدار بود باهات ازدواج كردم. زن گفت: باز تو يه دليلي داشتي، من بدبخت چي؟ 487- به يه ترکه ميگن: دو دو تا! ميگه: هان؟ ميگن: بابا دودوتا! ميگه آهان... 488- يه عشقلاتي با رفيقش ميرن جاده چالوس. بعد از مدتي رفيق يارو ميخوابه. يارو عشق لاتيه، همينجور كه رانندگي ميكرده يهو ميزنه روي ترمز و ميبينه: اي دل غافل، ترمز بي ترمز...! خلاصه هر كاري كه ميكنه ميبينه نميتونه ماشينو نگه داره. سرشو كه بلند ميكنه ميبينه يه تريلي هم از روبرو پيچيد و داره مياد... ميزنه رو پاي رفيقش و ميگه: «اصغر... پاشو تصادفو حال كن...!» 489- يه اسب زنگ ميزنه سيرك. تلفنچي ميگه: بله... بفرماييد.... اسبه ميگه: با مدير سيرك كار داشتم. تلفنچي تلفن رو وصل ميكنه به مدير سيرك. مدير سيرك ميگه: بفرماييد. اسبه ميگه: من كار ميخوام. مدير سيرك ميگه: چي كار بلدي؟ اسبه ميگه: بلدم روي پاهام بلند شوم... دنده عقب برم... از روي مانع بپرم و... مدير سيرك ميپره توي حرف اسبه و ميگه: نه بابا... كار درست و حسابي و جديد چي بلدي؟ يه دفعه اسبه شاكي ميشه ميگه: الاق... دارم حرف ميزنم....!؟ 490- يه روز يه مار، اند افسردگي بوده... سرشو انداخته بوده پايين و داشته ميرفته كه يكي بهش ميگه: كجا ميري؟ ميگه: دست رو دلم نزار كه خونه... دارم ميرم خودمو بكشم...! يارو ميگه: چرا؟ مگه چي شده؟ ماره ميگه: داستانش طولانيه.... 5 سال از اين راهي كه ميرفتم سر كار، وقتي به اينجا ميرسيدم، توي اون زمين چمن رو كه نگاه ميكردم، ميديدم يه مار خوشگل و خوش هيكل، خوابيده توي چمنهاي اونجا و داره آفتاب ميگيره. من عاشق اون ماره بودم تا اينكه امروز بعد از 5 سال به خودم جرات دادم و گفتم برم باهاش آشنا شوم. وقتي رفتم جلو و صداش كردم ديدم كه شيلنگه! 491- يه مادر و دختر بودند كه مادره باسن خيلي بزرگي داشته و دخترش هم سينههاي خيلي كوچيكي. يه روز ميرن پيش جراح پلاستيك و جراح پيشنهاد ميده كه از باسن مادر تكهاي برداشته و به سينه دختره اضافه كنند. دكتر به مادر گفت: اين كار سه فايده داره. اول اينكه باسن شما كوچيك ميشه! دوم اينكه پستان دخترتان بزرگ ميشه! سوم اينكه داماد شما هميشه از كون مادرزنش ميخوره! 492- تو تبريز يه مار 90 متري پيدا كردن. براي تشخيص نوع مار، فرستادن آزمايشگاه. بعد از دو هفته آزمايشگاه جواب داد: 90 متر شيلنگ آب ايراني! 493- يه روز يه گوسفند پشت يه تركه ميگه: بععععع.... تركه بر ميگرده و ميگه: بـــــــــــــــه.... سلام! 494- يه روز يه تركه ميبينه وسط ميدون يه چيزي ريخته. ميره يه انگشت ميزنه و ميزاره توي دهنش و ميگه: مزه قورمهسبزي كه نميده... يه انگشت ديگه ميزنه: مزه خورشت قيمه هم كه نميده... دوباره يه انگشت ديگه ميزنه: مزه كوفته هم كه نميده... خلاصه، نصف قضيه رو هي انگشت، انگشت ميخوره و يه دفعه ميگه: اه اه اه... اينكه عن بود... خوب شد كفشم رو روش نزاشتم! 495- از يه تركه ميپرسن: چرا تركها به «ق» ميگن «گ»؟ تركه ميگه: اون گبلن گبلنها، گديم گديما ميگفتيم، حالا ديگه نميگيم! 496- يه زن به شوهرش ميگه: اگه ميخواي كه براي تولدم يه كادو بخري، يه چيزي بخر كه به پالتو پوستم بخوره! مرد ميگه: از قبل فكر اونو كردم! زنه ميگه: چي خريدي؟ مرد ميگه: نفتالين! 497- به ترکه ميگن:خاصيت نوشابه را بگو. ميگه: آب دارد گاز دارد ولی متاسفانه تلفن ندارد! 498- عربه ميره توالت، تا مياد بشينه يهو يك آروغ اساسي ميزنه... پا ميشه، ميگه: باز برعكس نشستم! 499- عربه ميره تو طويله، گاوش شروع ميكنه ميگه: مــا مــا مــا... عربه ميگه: ولك ما بيشتر! 500- تركه گوشش درد ميكرده، ميره گوششو ميكشه! رفيقش بهش ميگه: بابا ديوونه، چرا دادي گوشتو كشيدن؟! تركه ميگه: آخه خيلي درد ميكرد! رفيقش ميگه: خب كسخل ميدادي مثل من پرش ميكردن! 501- تركه يك سكه ميندازه هوا، شير مياد، فرار ميكنه! 502- يك گنجيشك آباداني داشته واسه خودش پرواز ميكرده، يهو از دور يك عقاب ميبينه. ميره جلو، بالهاشو باز ميكنه، ميگه: هو ولك! بالها رو حال ميكني؟! عقابه ميگه: برو عموجون، حال و حوصله ندارم. گنجيشكه ميگه: نه جون ولك، نيگاه كن هيبت بال رو، رنگ پر رو، حال ميكني؟! عقابه ميگه: برو بچه به بازيت برس... من بهت اشاره كنم همه پرهات ميريزه. گنجيشكه از رو نميره، ميگه: ههه! ولك پرهاي من بريزه؟! نظاره كن قطر بال رو... صفا كن! عقابه شاكي ميشه، يك تلنگر ميزنه به گنجيشكه، يارو همه پرهاش ميريزه، تعادلشو از دست ميده، سقوط ميكنه. همونجور كه داشته لخت مادرزاد ميافتاده پايين، داد ميزنه: هوو ولك!... حال ميكني هيكل رو؟! 503- تركه ميره دكتر، ميگه: آقاي دكتر من دچار فراموشي شدم. دكتره ميپرسه: چند وقته؟ تركه يكم فكر ميكنه، ميگه: چي چند وقته؟! 504- اصفهانيه سوار تاكسي ميشه، آخر مسير به راننده ميگه: حاج آقا كرايه ما چقدر شدس؟ يارو ميگه: 50 تومن. اصفهانيه ميگه: چه خبرس؟! اولندش كه 40تومن بيشتر نيميشد، بعدشم من 30تومن بيشتر ندارم، حالا فعلا اين 20 تومنو بگير... يارو پولو ميگيره، ميشمره ميبينه 10 تومنه! 505- يك بنده خدايي لكنت زبون داشته، يك بار ميره دكه روزنامه فروشي، ميگه: آ آ آقا... وي وي وينستون دارين؟ فروشنده ميگه: نه نه نداريم. همون موقع يك مشتري ديگه مياد، ميگه: ببخشيد وينستون داريد؟ فروشندهه ميگه: نه آقا نداريم. يارو اولي شاكي ميشه، يقه فروشنده رو ميگيره، ميگه: م م مرتيكه.. ا ا اداي ممنو در مياري؟! فرشونده ميگه: نه نه نـه به جون تو.. دا دا داشتم اَ اَ اداي اون ددر مياوردم! 506- لره ميره توالت، بعد يك ربع با دهن خوني مالي مياد بيرون. رفيقش ميپرسه: چي شد فرهاد؟ لره ميگه: گي بگيرن، مسواكش خيلي بزرگ بي! 507- تركه تلوزيون رو روشن ميكنه، ميزنه كانال يك، ميبينه يك ملاهه نشسته داره صحبت ميكنه. ميزنه كانال دو، ميبينه چهار تا ملا نشستن دارن باهم حرف ميزنن. ميزنه كانال سه، ميبينه يك مجلسيه 15 تا ملا نشستن باهم بحث ميكنند. ميزنه كانال چهار، ميبينه صدهزار تا ملا نشستن تو يك سالن، يكيشون داره براي باقي حرف ميرنه. داد ميزنه: هوي اصغر! زود اون دبه نفتو بيار، لونهشون رو پيدا كردم! 508- پرگاره بدمستي ميكنه، مستطيل ميكشه! 509- (در راستاي قبلي كه رفت مرحله بعد) تركه ميافته تو دره، Game Over ميشه! 510- تركه و اصفهانيه و همدانيه مرحوم ميشن. اون دنيا ميرن جلو در بهشت، تا ميان برن تو يارو دربونه يك نگاه به پروندشون ميكنه، با لگد پرتشون ميكنه بيرون! خلاصه همينجور دم در بهشت ولو بودن، يهو همدانيه ميبينه دارن يك جنازه ميبرن تو بهشت، اينم بدو بدو ميره زير جنازه رو ميگيره و لاالهالاالله گويان ميره تو. يك مدت ميگذره، اصفهانيه ميبينه يك جانباز داره با ويلچر ميره تو، اينم بدو بدو ميره پشت ويلچر رو ميگيره و ميره تو. تركه خيلي شاكي ميشه، هي دور و بر رو نگاه ميكنه، ميبينه پشت بهشت ساختمون سازي دارن، يك فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون خالي رو ور ميداره ميره جلو در بهشت. دربونه ميپرسه: چيكار داري؟ تركه ميگه: كوري نميبيني مفقود الاثر آوردم؟! 511- تركه ميخوره زمين،... هوا ميره، نميدوني تا كجا ميره! 512- تركه رو داشتن ميبردن اتاق عمل، ازش ميپرسن: همراه داري؟ ميگه: آره، خاموشش كردم! 513- تركه ميزنه به جدول، ميشينه حلش ميكنه! 514- تركه ميره مكه. وقتي برميگرده رفقاش ميپرسن: تعريف كن چجوريا بود؟ تركه ميگه: ايلده باز خدا نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن! 515- زن تركه حامله بوده، ميبرنش سونوگرافي كه جنسيت بچه رو معلوم كنند. خلاصه زنه و يارو دكتره ميرن تو اتاق و بعد يك ربع دكتره مياد بيرون، به تركه ميگه: مژده بده، بچهت دختره. تركه خيلي حال ميكنه، ميگه: آخــــييـي.. آقاي دكتر بپرس اسمش چيه؟! 516- سوسكه به خودش نارنجك ميبنده، ميره زير دمپايي! 517- از رشتيه ميپرسن: ممد آقا، بچه كجايي؟ ميگه: خودم بچه رشتم، ولي بابام بازار مشترك بوده! 518- يارو تهرونيه ميره مشهد حرم امام رضا، يك نامه بلند بالا هم مينويسه كه آره امام رضا جون، پنج ميليون پول ميخوام، يك ماشين ميخوام، يك زن رديف ميخوام و خلاصه يك صفحه پر ميكنه، زيرشم مينويسه: يا امام رضا، اگه اينا رو نميدي، بزن مارو بكش راحتمون كن. خلاصه نامه رو ميندازه تو، بعد يك دقيقه نگاه ميكنه به آسمون، ميبينه يكي از گلدستهها داره ميافته روش! بدبخت پشماش ميريزه و خودشو پرت ميكنه يك طرف و خلاصه با هزار بدبختي جاخالي ميده. بعد كه خطر رفع شد بلند ميشه داد ميزنه: جسارته يا امام رضا، بگمونم نامه رو پشت و رو گرفتي! 519- آبادانيه ميخواسته يك رفيق جديدشو به باقي رفقا معرفي كنه، رو به رفقاش ميكنه، ميگه: بچهها... قاسم. بعد رو به قاسم ميكنه، ميگه: قاسم جان... بچهها! 520- به تركه ميگن: بچه كجايي؟ ميگه: بچه USA! ميگن: يعني چي؟ ميگه: يونجهزارهاي سرسبز اردبيل! 521- يه روز تركه با برو بچهها ميرن کافي شاپ (امان از دوستاي ناباب) اولي محکم ميزنه رو ميز و ميگه يه کوکاکولا! دومي محکم ميزنه رو ميز و ميگه يه پارسيکولا! سومي محکم ميزنه رو ميز و ميگه يه پپسيکولا! تركه هم براي اينکه کم نياره محکم ميزنه رو ميز و ميگه يه دراکولا! 522- تركه ميره مسابقه. بهش ميگن: اون كدوم پيغمبر بود كه كشتي داشت؟ تركه يه كمي فكر ميكنه و ميبينه عقلش به هيچكجا قد نميده. ميگه: بابا ايلده يه كم كمك كنين. مجري مسابقه هم مياد يه حال اساسي به تركه بده و كلي راهنماييش كنه و ميگه: بابا جون اون پيغمبري كه يه كشتي داشت، تموم حيوونا رو هم سوار كرد، فيلمش رو هم تلويزيون نشون داده... يك دفعه تركه ميگه: آهان فهميدم... حضرت يوگي و دوستان! 523- به تركه ميگن: براي چی زدی زنتو با چاقو كشتی؟ تركه ميگه: آخه وضع ماليم اونقدر خوب نبود كه بتونم تفنگ بخرم! 524- تركه اومده بود زنشو طلاق بده. بهش گفتند چرا؟ گفت: به خدا از دست اين زن خسته شدم! از همون روز اول، هرچی جلو دستش بود پرت ميچرد به من! بهش گفتند: پس چرا بعد از اين همه سال، الان اومدی طلاقش بدی؟ تركه گفت: آخه كپی اوغلی تازگيها نشونه جيریاش بهتر از گبل شده! يه يارو زنگ زد هواشناسی گفت: آقا دستتون درد نکنه... ديروز هوا خيلی خوب بود 525- ترکه دل درد داشت رفت دکتر. دکتر يه ظرف کوچيک بهش داد و گفت: فردا تو اين مدفوعت رو بريز بيار. ترکه فرداش با يه سطل پر عن رفت پيش دکتر...! دکتر گفت اين چيه...؟ چرا اينقدر زياد...؟ گفت: آقای دکتر، گفتم شايد تعارف ميکنی! 526- يه روز يه ترکه ميره مهموني، صاحبخونه يه سگ داشت که اسمش جو بوده. سگه ميره زير صندلي ترکه ميشينه. يهو ترکه بد جوري گوزش ميگيره. با خودش فکر ميکنه که اگه بگوزه، صاحبخونه فکر ميکنه که جو گوزيده. ترکه يه کم از گوزشو ول ميکنه، صاحبخونه سريع به جو گفت: جو برو تو حياط. ولي جو تکون نخورد. ترکه که خيالش راحت شده بود که ميافته گردن جو با خيال راحت تمام گوزشو ول کرد. صاحبخونه يهو داد زد: جو، حتما ميخواي اين آقا رو سرت برينه! 527- به يه تركه توپ فوتبال نشون دادن و گفتن: اين چيه؟ طرف کلي فکر کرد و گفت: شطرنج گردالي! 528- به يه تركه ميگن : راسته شما به خر ميگين داداش؟ ميگه آره داداش! 529- يه روز از يه شيرازي ميپرسن که راسته که شيرازيها حرف دومشون هميشه فحشه؟ شيرازيه ميگه: کدوم بيشرفي اين حرف رو زده! 530- ترکها به نون باگت ميگن: تهاجم فرهنگي! 531- يه روز يه ترکه ميخواسته تو جمع فارسها جوک بگه. تا شروع ميکنه و ميگه يه فارسه... همه ميگن: ا... ا... ا... ا... ترکه ميگه: خيلي خوب يه روز يه تهرونيه... باز همه ميگن: ا... ا... ا... ا... ترکه ميگه: باشه بابا... يه روز يه ترکه... همه ميگن: خب خب؟ ميگه: يه روز يه ترکه ميافته تو چاه توالت درش ميارن ميبينن فارسه! 532- يه روز يه موشه ميره خونه اصفهانيه لونه ميسازه، زخم معده مي گيره! 533- ميگن از منيجر شرکت لوتوس پرسيدند که: اگر يک روز با يک اسلحه وارد اتاقي بشي که توش صدام، هيتلر و بيل گيتس باشن و تو هم 2 تا گلوله بيشتر نداشته باشي کدوم ها رو با گلوله ميزني؟ ميگه دو تا گلوله رو ميزنم به بيل گيتس که خيالم راحت بشه. 534- يه روزداوود برره با ياسمن گل بانو نشسته بوده كه به ياسمن ميگه: ياسمن گلبانو... شما كرست (سوتين) نپوشيده؟ ياسمن ميگه: از كجا فهميدي آقا داوود...؟ داوود ميگه آخه پستونات لللقققققق وزنه! 535- مزاحمه زنگ ميزنه خونه يه تركه، ميگه: ببخشيد گوشي دستتونه؟ يارو ميگه: بعله. ميگه: خوب پس بيزحمت بكنيدش تو كونتون! تركه شاكي ميشه و قطع ميكنه. سه چهار ساعت بعد باز مزاحمه زنگ ميزنه همون خونه، ميگه: ببخشيد گوشي دستتونه؟ تركه مياد تيز بازي در بياره، ميگه: نه! مزاحمه با صداي متجب ميگه: پس لطفا درش بيارين! 536- يه معلمه رفته بوده دستشويي دانش آموزا، يهو يك گوز گوش خراش ازش در ميره! يه پسره تخس، تازه اومده بوده تو دستشويي، شروع ميكنه لگد زدن به در كه: آي كس كش مادر قحبه، تو كلاس چندمي؟! معلمه از ترس آبروريزي صداش در نمياد، ولي يارو ول كن نبوده و همينجور ميكوبيده به در و خوار مادر معلمه رو دوره ميكرده! آخر معلمه، صداشو نازك ميكنه، ميگه: من كلاس دومم. شاگرده با لگد محكم ميكوبه به در و ميگه: گه خوردي مادر قحبه! گوزي كه تو دادي، از مال كلاس پنجمي ها هم گنده تر بود! 537- عبود و جاسم مغازه تخم مرغ فروشي باز ميكنن، رو تابلوش مينويسن: عبود ، جاسم، تخم مرغ... محصولي از كون مرغ 538- يه نفر يه دوستش كه ترك بوده يه سيدي سوپر ميده و ميگه: امشب برو تا صبح با اين سيدي حال كن! فرداش تركه رو ميبينه ازش ميپرسه: چطور بود؟ تركه ميگه: خوب بود ولي ايلده سوراخش خيلي تنگ و تيز بود! 539- يه روز متخصص کامپيوتر ميافته تو آب ميگه: اف 1، اف 1! 540- باباي تركه تو مستراح سكته ميكنه و مرحوم ميشه. ازون به بعد، تركه تا ميرفته تو توالت يهو حالش خراب ميشده و هايهاي ميزده زير گره. بعد از دو سه ماه، آخر يكي از رفيقاش شاكي ميشه، بهش ميگه: مرد مومن، آخه مگه توالت هم جاي گريه كردنه؟! تركه با بغض ميگه: آخه اينجا بوي بابامو ميده! 541- تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش و ميگه: سلام... ببخشيد من لهجه دارم... دختره ميگه: آره! تركه ميگه: پس قطع ميكنم دوباره ميگيرم! |
||